ادهم عزلتى خلخالى
پيشگفتار و مقدمه 32
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى )
كلاب » ، سگصفت از پى تحصيل آن افتاده از عوام و خواصّ انام طمع و توقّع مىنمودند و به ديدن امراء و ارباب مناصب و دنياداران به جدّ و جهد تمام مىرفتند و آن را شرف و فخر خود مىدانستند و به صريح يا در لباس كنايه بدان مىنازيدند و آن ذلّت را عزّت مىناميدند و جهت رفع مظنّه و خودنمايى به عوام خلق مىگفتند كه دنيادارى و محبّت زن و فرزند و مال و جاه و آشنايى امرا و سلاطين و خدمت و ملازمت ايشان قبيح و نامحمود نيست ، بلكه به قصد فلان و فلان ثواب هم دارد ، و از احاديث موضوعه و اقاويل كاذبه با وجوهات لاطائله به نام معقوله بر ايشان نهاده و به اضلال بندگان خدا به گفتار و كردار اشتغال مىداشتند ؛ از آنكه از فرط جهل و ضلالت دنيا را باقى و نقد آخرت را فانى و نسيه مىانگاشتند . بدين بيچاره واجب و لازم شد كه رسالهاى تأليف نمايد و در صدد ردّ اقوال و اعمال آن كشيشان بهشتفروش و طالبان دجّال بدحال و نايبان ابليس پرتلبيس درآيد تا مگر به توفيق كردگار و تأييد پروردگار از خواندن آن خوفى در دل مردم بهم رسد و حقيقت كار و بيان واقع بديشان ظاهر گردد ؛ و بنابراين ، اين رساله را عام فهم نوشت . . . » ( ادهم خلخالى ، رسالهء فقريّهء فخريّه ، مقدمه ) هفتم - « روزى داناى كاملى از اين نادان جاهل پرسيد كه خود را در قيام اين امر خطير ، كه بر سر منبر رفتن و موعظه گفتن بود ، چون مىبينى ؟ گفتم : چون نان نازك بازارى ، به ظاهر رنگين و مقبول مىنمايم و به باطن به كار نيايم ؛ مرغوب ذايقهء تركان و مطبوع طبع طفلانم ، و بالغ نظران و خردمندان را از من نفرت و ننگ آيد ؛ چون طبل تهى از بيرون آوازهام عالم را گرفته و در درون چيزى ندارم ، كه اگر درونم پر بودى صدايم بيرون نيامدى . از ظاهر به سرّ راه نبردهام و شيطان گل را به جاى دل و فانى را به عوض باقى به من فروخته است » . ( 80 ) شخصى از بام افتاد و بمرد ، قزوينى به تعزيت وى آمده بود ، پرسيد كه از بام بالا افتادهاى يا از بام پايين ؟ گفتند : از بام پايين . گفت : الحمد للّه كه از بام بالا نيفتاده است . آن بيچاره ، اين مقدار نفهميده بود كه بعد از مردن از پايين افتادن چه نفع بخشد .